معافیت از خدمت سربازی معافیت از خدمت سربازی
هم کار یاد بگیرید، هم حقوق بگیرید و هم از خدمت سربازی معاف شوید
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پیک نیک زمستونی  چاپ
تاریخ : دوشنبه 16 دی ماه سال 1387

فکر کنم الان توچال هوا سرد باشه... آیدین قبول کرده بریم پیاده روی ..من هم سه تا ساندویچ گنده درست کردم و منتظرم تا بیاد...پیاده روی...ساندویچ...سرما!!! چه شود!!

بی عنوان  چاپ
تاریخ : شنبه 7 دی ماه سال 1387

چند شب پیش پای صحبت های یکی از دوستهام نشستم...اون عاشق مردی بوده و بهش نرسیده.. برای فراموش کردنش ازدواج کرده و حالا از زندگیش راضیه و شوهرش رو دوست داره..حالا گاهی یاد اون عشق می افته و دلش می گیره و گریه می کنه ...شوهرش با دیدن اشک های اون پرسیده : تو عاشقی ؟؟ و اون گفته : آره عاشق تو !! شوهرش گفته : آره تو عاشقی ولی نه عاشق من ...من که اینجام!!  

میگه : آدم فقط یه بار عاشق می شه...

یلدا  چاپ
تاریخ : شنبه 30 آذر ماه سال 1387

زمستون تولدت مبارک...لطفا مهربون باش با مردم ... 

 

کوه  چاپ
تاریخ : سه شنبه 19 آذر ماه سال 1387

مدتی بود که بابا و مامان از ما می خواستن که باهاشون بریم کوه...و از اونجایی که این کوه رفتن مستلزم زود بیدار شدن در سحرگاه یه روز تعطیل بود...ما هم-با کمال معذرت- می پیچوندیمشون!! 

دیشب بابا گفت: فردا می یاین بریم کوه؟؟ 

من هم گفتم: باید در موردش فکر کنم!!

آیدین گفت: بگو تنبلیم می یاد!! 

من هم گفتم: نخیر ...خودت که می دونی من صبح زود بیدار می شم...فقط به خاطر توئه!! هم زانوت درد می کنه و هم نمی خوام یه صبح تعطیل رو ازت بگیرم!! 

گفت: تو برو ...

می دونستم دوست داره که من با مامان و بابام برم کوه.... 

صبح رو نوک انگشت زدم از خونه بیرون و منتظر اینکه مامان و بابا بیان دنبالم... 

 

توچال...مامان و بابا خیلی خوشگل راه صاف و گذاشتن کنار!! و شروع به بالا رفتن از کوه از راههای دیگه شدن!! من هم که مطیع ...بدون عصا و کفش کوه...بهم قول دادن جایزه واسم وسایل کوهنوردی بخرن!! آخ جون... 

 

ولی واقعاچه کیفی داشت....شر شر عرق می ریختم و ضربان قلبم وارد مرحله چربی سوزی شده بود!! عاشقتم!! 

 

وای....وقتی از اون بالا تهران رو تماشا می کنی....نگران نباشین!! هیچی نمی بینین...اینقدر که هوا کثیفه....  

 

قسمت خوشمزه این کوهنوردی ...آب خنک همراه با لیمو و عسل بود که مامان آورده بود و عدسی خوشمزه ای که واسه صبحونه خردیم...

 ولی کیف اصلی ...لذتی بود که از کنار بابا و مامان بودن می بردم...و اینکه این دو نفر چقدر مهربون و صمیمی کنار هم قدم برمی داشتن و برای بالا رفتن از کوه مراقب و کمک هم بودن...یه بار مامان بهم گفت هر روز که می گذره بیشتر بابات رو دست دارم...هیچوقت تو و آیدین مثل ما نمی شین!! ---البته ما هم عاشق همیم و فکر می کنم بتونم مثل مامانم عاشق باشم...--- 

لعنتی  چاپ
تاریخ : جمعه 8 آذر ماه سال 1387

گیج گیج...ذهنم  مثل یه کاغذ خط خطی که بی هدف خودکارت رو روش این ور اون ور می کنی... 

 

-فکر می کنی من طرف تو هستم یا به ضد تو؟؟ 

 

من: طرف من.... 

 بغض کرده بودم ٬ لعنت به هر چی بغض...هر چی احساس...هر چی شرم...هر چی به قول خودش خوش قلبی... 

باید بهش می گفتم که دوست دارم که طرف من باشین... 

 

-فکر می کنی مشکلت حل شد؟؟ 

من:... 

سعی می کنم با مهارت تمام و کنترل اشکی که می تونه در اثر تکون سر جاری بشه ...سرم رو تکون میدم ...خودمم هم نمیدونم مشکلم حل شده یا نه...فقط اون اتاق داشت خفم می کرد... 

 

اون ها چین تو چشهات  وول می خورن؟؟ 

من:جدی نگیریمشون! 

در رو باز کردم... 

می شه تعارف نکنیم...غروب و تاریکی بعدش می تونه من و تو خودش پنهون کنه... 

 

گیج گیج...ذهنم  مثل یه کاغذ خط خطی که بی هدف خودکارت رو روش این ور اون ور می کنی...  

 

------------------------- 

پ.ن: بهتره آ... خبر دار نشه٬ چه جوری بگم بغض کردم و...