کادو  چاپ
تاریخ : یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387

امروز بعد از ظهر با ملیکا قرارگذاشتم که با هم بریم بیرون واسه خواهر شوهرش کادوی تولد بخره!!

این ملیکا من و کشت!! 

نمی خواد زیاد خرج کنه....از اون طرف میخواد چیز ارزونی که خریده زیاد به نظر برسه!!مهمتر از همه نگرانه که آیا بپسنده یا نه!!؟؟

قربون شکل ماهت !آخه الان همه تو بازار هستن و قیمت همه چیز و دارن!واسه چی خودت رو اذیت می کنی!!؟

شاید کاری که من می کنم درست نباشه...ولی...من تو کادو خریدن هر چی خودم دلم بخواد می خرم و هرچی خودم دوست داشته باشم...هفته پیش واسه تولد افسانه ...بنفشه آفریقایی خوشگل خریدم!! چون دوستش داشتم٬ الان ۲ شبه که اومده پیش خودم!! افسانه رفته دوبی و اون و سپرده دست من!!

اممم...یه خاطره...اول دبستان که بودم ٬ رفتم تولد یکی از دوستام...دو روز بعدش با هم قهر کردیم..من هم گفتم : کادوی من پس بیار!!

خطرناک هستم٬نه؟؟

 

من اومدم  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

یک ماه از آخرین نوشته ام می گذره. توی این یک ماه٬ یک عالمه حرف تو دلم موند و جوجه شد!! با ابنکه حرف جوجه شده زیاد دارم. جوجه زشت هارو اصلا یادم نیست ...دادم دست بابای قوقولیشون..ولی جوجه خوشگل هارو واسه خودم نگه داشتم.

مسافرت رفتم.

 باشگاه واسه یه ماه تعطیل شد و ما تو خونه ای که نیلو گرفته شروع کردیم واسه خودمون ورزش کردن!!بعدشم استخر ...چه حالی میده!!

 تولد ۲۴ سالگی ...بخندم یا بگریم....خیلی خوش گذشت ولی پیر شدیم !!

کنکور کارشناسی ارشد دادیم!! این هم تفریح بود...(یکی از دوستان پرسیده بود چی خوندم٬ تغذیه خوندم٬شهید بهشتی)

 کلاس رقص می رم...البته جدیدا...هنوزکفش نخریدم!!

دیشب هم مهمونی بودیم...تا ساعت ۲ جیغ کشیدیم...وا !!خدا به دور!!

 خوشی نزده زیر دلم...البته به هیچ وجه ناشکری نمیکنم...ولی ..

یه جوجه زشت یادم اومد...یه روز اینقدر ناراحت بودم که شب کارم به بیمارستان کشید....گاستریت حاد...

خوب زندگی همینه..تلخ و شیرین...

از همه دوستهای عزیزم که توی این مدت که من نبودم به یادم بودن کمال تشکر رو دارم...می بوسمتون!!

سمینار  چاپ
تاریخ : یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387

پارسال همیچین شبی تا دیروقت بیدار بودم٬ چون فرداش سمینار داشتم٬ سمینار تو رشته ما تقریبا همون دفاع ست٬ واسه همین سخت می گیرنش!

روز خوبی بود٬ آیدین هم اومد٬ دلگرمم کرد٬ همه دوستهام هم اومده بودن٬ با آرامش ارائه دادم...هروقت چشمم به آیدین می افتاد با رضایت سرشو تکون می داد ..ولی من خبر نداشتم که داره شیطونی می کنه ...دوستهام و تحریک می کرده که وقتی ارائه زهرا تموم شد موج مکزیکی بریم و سوت بزنیم!! واقعا که!!همسر ما رو؟! یه کادوی خوشگل هم برام گرفته بود...باورم نمی شد یه گردنبند با سنگ آمی تیس!! کلی هم دوستام برام کتاب و گل آورده بودن!! موقع ارائه هم مامان آیدین زنگ زده بوده که خبربگیره چی شد؟؟!! آیدین گوشی رو گرفته بوده تا صدای من و بشنوه ...کلی از ذوقش گریه کرده بوده!!( تو رو خدا نخندین و نگین چقده لوس!! خوب دیگه من و خیلی دوست داره!!) بعدش هم زنگیدیم به مهدی شوهر ملیکا با هم رفتیم ناهار بیرون!! مهدی هم یه دسته گل خیلی خوشگل واسم آورد!!

امروز هم سمینار یکی از دوستام بود٬ازم خواسته بود حتما برم و من هم رفتم!!

پشت چراغ قرمز یه پسری گیر داد که گل بخرم !!یه دسته غنچه گل رز!! با وجود اینکه می دونستم تا عصر قرار نیست برم خونه و اون گل ها قراره تو ماشین پژمرده بشن ٬نمی دونم چرا خریدمشون!!شاید روزی اون پسر رو امروز خدا داده بود به من بدم بهش!!

با مطهره رفتیم شهر کتاب٬خیلی دوست دارمش!! مخصوصا آیدین کلی بن کتاب شهر کتاب بهم داده...من هم دیگه راحت!!!چند تا کتاب خریدیم و رفتیم دانشکده...دوست من هم خوب سمینارشو ارائه داد و از شانس خوبش استادها باهم لج کرده بودن و سوال سختی ازش نپرسیدن...

چیزی که برام جالبه اینکه دو تا استاد با هم جلوی دانشجو جماعت بگو مگو کردن و یکیشون اون یکی رو تو خطاب می کرد...حالا انتظار دارن همون دانشجو با اونها خوب صحبت کنن...شما که به خودتون احترام نمی زارین از بقیه ...

همون استاد...با غیظ گفت( با افاده بخونین) :لطفا زودتر سمینارتون رو ارائه بدین ...چون من تا ساعت ۳ و نیم بیشتر نیستم٬ یکی از پسر ها هم گفت(همونطور که نوشتم بخونین):استادهنوز ساعت یک ربع به ۳ ست!!باش اونوقت برو!

امروز هوا خیلی گرم بود!(ربطی نداشت٬می دونم)

 

روزهای خط خطی  چاپ
تاریخ : یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387

 

روزهای من مثل روزهای همه مردم روی زمین پر شده از خنده ها٬ غصه ها٬ بی خیالی ها و عصبی بودن ها...به خودت میگی :ببین فلانی رو هی حرص خورد چه بلایی سرش اومد٬ ببین دنیا به هیچ کس وفا نکرده ...پس بی خیال ولی دو قیقه نگذشته آلزایمر دارین شما؟؟؟!!

امروز باید می رفتم پیش دکتر چشم پزشکم تا کاغذی رو امضاء کنه٬ بلکه ما هم از این بیمه استفاده کنیم و پول لنزی رو که گرفتم٬ بیمه پرداخت کنه!!!( خیر سرمون بیمه تکمیلی هستیم و ماهی چقدر از حقوق آیدین بیچاره کم می کنن!!)

آخه من نمی دونم کسی یا جایی که اینهمه ادعا داره چرا خودش کارش درست نیست!!؟؟ این بیمه کاغذی تحت عنوان فرم تهیه لنز نداره و فرم تهیه عینک رو بجای اون می ده!! نسخه خود دکتر هم قبول نیست ! حتما باید تو فرم کذایی خودش باشه!!

آقای دکتر توی قسمت نتیجه معاینه شماره چشم رو نوشت و مبلغی رو که بابت لنز داده بودم ! مهر و امضاء!! از مطب بیرون اومده بودم که آیدین زنگ زد و گفت: جای محل تهیه رو هم امضاء کرد؟؟ گفتم: هر دو رو یه جا نوشت!!

نه! نمی شه! باید مبلغ رو تو قسمت محل تهیه عینک بنویسه!!

من: من دوباره روم نمی شه برم بگم!!

اون: باید اون قسمت رو هم بنویسه....حالا خودت می دونی!!

من: اصلا فدای سرم!

خلاصه کلی غر زدم٬ به زورخودم٬ برگشتم! حالا منشی می گه  اینجا نوشته عینک! مگه ما به شما عینک فروختیم!! ای خدا...حالا شما این پایین هم بنویسین!! آقای دکتر قبول نمی کنن!!

آقای دکتر قبول کردن!! ولی من کلی الکی حرص خوردم!!

عصر هم کلی غر به جون آیدین زدم!

اون هم گفت : چرا با من بحث می کنی! به من چه !! قبول نمی کنن!

حرف من اینه: آقا آیدین من می دونم تو نمی تونی کاری انجام بدی٬ ولی می تونی بگی: آره ٬تو راست می گی!

پ.ن:  شاید به نظر خیلی ها این یه عقده باشه که بخوای بقیه باهات هم رای باشن ولی نه این یه حقیقت !! زن ها نیاز به این هم رایی دارن! ( پس لطفا نصحیت نه)

...  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387

چند روزی بود دیونگی اومده بود به سراغم

نگران نباشید٬ همه در سلامت کامل به سر می برن