مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
داداشی  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 29 شهریور ماه سال 1386

از فردا وقتی می ری خونه مامان اینا دیگه محمود تو اتاقش نیست. دیگه کسی نیست که عصبانیش کنی و بعد ازش طلب کار باشی. دیگه کسی نیست که باهات از دوران بچگی حرف بزنه و تو رو یاد چیزهایی بندازه که بکل فراموششون کرده بودی. آره داداشت بزرگ شده٬ مرد شده٬ حالا دیگه از ۱۸ سالگی ... واقعا نمی دونم چی درسته؟ اینکه از ۱۸ سالگی مرد بشی ؟ اینکه از ۱۸ سالگی بدونی دنیا چقدر کثیفه ؟ اینکه نباید اعتماد کنی ؟ اینکه نباید عاشق بشی ؟

کاش بچگی دوباره برمی گشت ...بی دلیل خندیدن ...کاش داداشیم همون توپ گرد و سرخ باقی می موند نه یه پسر لاغر با یه ریش تنک که هر وقت می خوام ببوسمش بهش غر بزنم ... کاش داداشیم دوست داشت بقال بشه نه یه مهندس ...اصلا کاش مدرسه نمی رفت...

امسال اولین ساله که بوی مهر مستم نمی کنه ( ۶ سال از آخرین مهر مدرسه ای می گذره)...اولین ساله که اضطراب و هیجان خواب شبونم و از من نگرفته...

چی به سرم اومده ؟ شاید کمی خل شدم...حتما!

 

سلام  چاپ
تاریخ : دوشنبه 26 شهریور ماه سال 1386

حرفهای جوجه شده ....

گاهی تو دلم حرفهایی هست ....

حرفهایی که اگه بمونه جوجه می شه...

این حرف و مادر بزرگ آیدین می گفت : مادر!! اگه نگم می مونه تو دلم و جوجه می شه!!

بازم سلام