مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
باز هم یک عاشقانه آرام  چاپ
تاریخ : دوشنبه 30 مهر ماه سال 1386

یک ماه پیش کتاب بار دیگر٬ شهری که دوست می داشتم نوشته نادر ابراهیمی رو شروع کردم٬ البته ظاهرا تموم شده ولی دارم سعی می کنم بفهمم...چون گیجم کرده

خسته شده یید آقا؟

من؟ آه...بله....شاید...

با من یک استکان مشروب می خورید؟

متشکرم...نمی دانم....بله.

باز هم حرف می زنید آقا؟

من؟ من حرف می زنم؟ اشتباه نمی کنید؟

 

نوروز مبارک  چاپ
تاریخ : جمعه 20 مهر ماه سال 1386

احساس نوروز

فصل جدید ٬ سال جدید شروع می شه.پاک پاک؟؟؟این دیگه دست خودته مهربونم...

ذکر ربنا تا اوج می بردت.

خدای من خودت گفتی هر چی از من بخواین بهتون می دم...پس...

سکوت...

صدای اذان فضای خونه رو پر کرد...

آیدین دست هاش رو دور گردنم حلقه زد : عیدت مبارک! من و ببخش که اذیتت می کنم!

--: نه عزیزم. من تو رو اذیت می کنم....داری گریه می کنی ؟ چته؟

-: نمی دونم. ماه رمضون هم تموم شد...

--: آره به همین آسونی!!

-: همه ثواب کردن و ما ...

--: تو همینکه منو تحمل میکنی ثواب کردی.

چرا اشک هاش تمومی نداشتن؟

اذون تموم شد...ولی دلمون نمی اومد افطار کنیم...حیف!

دارم می فهمم چرا اشکهاش تمومی نداشتن...آخه مهمونی تموم شده٬ دیگه باید برگردیم خونه...نمی شه یه ذره بیشتر بمونیم؟؟

فرشته های من  چاپ
تاریخ : سه شنبه 10 مهر ماه سال 1386

امشب مهمون دار ۳۰ تا فرشته بودم. امشب فرشته های من٬ من و از روی زمین کندن و با خودشون پیش خدا بردن. شب قدر یعنی با فرشته ها بودن با اونها افطار کردن و باهاشون بازی کردن.  

وقتی شقایق  از پنجره مینی بوس خودش و بزور به من رسوند و دستهاش رو دور گردنم حلقه زد و من رو بوسید .... وای بوسه فرشته تا ته دلم رو آروم میکنه...

ای داد بیداد... چرا من روز اول مهر یادم نبود ... پانیذ امسال کلاس اول ...کسی باهاش تا مدرسه همراه بود؟؟ غم این چشم ها...چشم های هفت ساله ای که یه لحظه از من جدا نشدن...

 وقتی ستوده به ستاره طرز توالت فرنگی رفتن رو یاد میداد ...ما هم گفتیم : شما دو تا دوقلویین اشکالی نداره با هم برین توالت...

...خدایا امشب باز عاشقم کردی...عاشق خودت ....روحم صیقل خورد...شاد شادم...شاد از بودن...کنار تو بودن ...خدایا یه دل بزرگ نصیبم کن...

....خاله خدافظ...خاله خدافظ ....خاله خدافظ....

( نمی شه نرن)؟؟!

خدافظ عزیزای من...خدافظ فرشته های من...

پارک  چاپ
تاریخ : شنبه 7 مهر ماه سال 1386

امروز بعد از دانشکده باز من و مطهره با هم همراه شدیم٬ ولی مثل همیشه نبودیم ٬ دلتنگی داشتیم و حرفهایی که مدتها تو دلمون بود... پارک نزدیک گلستان ! خیلی اونجا رفتم ...واسه کالباس خوردن... حداقل واسه آزاد کردن ماهی گلی هام تو استخر پارک بعد از تعطیلات عید٬ ولی هیچوقت اسم پارک و یاد نگرفتم...هر دو روزه بودیم و گرسنه٬ انرژی می خواستیم واسه حرف زدن...یک هفته اضطراب و براش تعریف کردم و اون مثل همیشه خوب من و فهمید ...حداقل تظاهر به این کار کرد...بعد از آروم شدن یادمون افتاد که واقعا گرسنه ایم و ۱ ساعت بیشتر به افطار نمونده ...حلیم و نان و پنیر و سبزی...افطاری شیرینی بود...دیگه خبری از دلتنگی نبود...

-------------------------------------

پ.ن: جلوی شیر آب نشسته بودیم ...از هر ۵ نفری که رد می شد ۴ نفرو نصفی از اونها آب می خوردن...

نامه  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386

راحله عزیزم سلام

دارم یادم میارم اولین باری رو که تو رو دیدم. ترم ۲ که من اومدم دانشگاه. یادت میاد من از یه دانشگاه دیگه انتقالی گرفته بودم و از ترم ۲ همکلاسی شما شدم؟ اونروز تو حیاط آزمایشگاه بودیم  روز سردی بود ، بعد از کلاس . من دنبال کسی بودم تا خونه باهاش همراه باشم . یه پالتوی نخودی رنگ پوشیده بودی .از تو و سمانه پرسیدم  مسیرتون کجاست ؟ فهمیدم تا میدون تجریش هم مسیریم! تو راه کلی دوست شدیم !

یادت میاد اون شب برفی رو ؟ کلی دیرمون شده بود ولی از آش خوردن زیر برف نمی شد گذشت !

وای! سینما رفتن ها ! سربازهای جمعه ...ازدواج به سبک ایرانی ....چی چی بود ساعت ۸...آهان ...رستگاری ساعت ۸ و ...

یادت میاد سر کلاس فیزیک دیر رفتیم ٬ استاد رامون نداد ٬رفتیم بازارچه خیریه کلی آشغال خریدیم؟؟!!

اگه....بخوام بنویسم ٬ خیلی ...ولی امروز چهره معصومت قلبمو به درد آورد ...

می گذاشتی این ۴ سال با همین خاطره های شیرین تموم می شد چرا تلخی چاشنی اش کردی ؟؟

دیروز با sms ات مریض شدم ... انتظار نداشتم بجای صدای همیشه گرمت و الو گفتن خوشگلت٬ اونجوری سرد و بی روح باهام صحبت کنی .بد عادتمون کرده بودی !امروز وقتی رو تختواب بارنگ زرد و سر و صورت زخمی دیدمت همه اون خاطرات اومد جلوی چشمم.

اون تصادف لعنتی و از دست دادن مامان خیلی وحشتناکه ٬ چیزی جز صبر نمی تونم برات آرزو کنم.

 دوست عزیزم زندگی بیرحمه٬ ولی نباید در مقابل این بیرحمی به زانو دراومد . عزیزم ٬ گریه بکن ٬ گریه سبکت می کنه و بعد به خدای بزرگ که نمیدونم چه حکمتی داره ٬ توکل کن.

به خدا توکل و اعتماد کن.

کاش این پست و بخونی. دوست دارم بدونی که خیلی دوست دارم و دوست دارم هرچه زودتر لبخندو رو لب های قشنگت ببینم .

دوستت زهرا