یوسف و زلیخا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
نامه  چاپ
تاریخ : یکشنبه 1 مهر ماه سال 1386

راحله عزیزم سلام

دارم یادم میارم اولین باری رو که تو رو دیدم. ترم ۲ که من اومدم دانشگاه. یادت میاد من از یه دانشگاه دیگه انتقالی گرفته بودم و از ترم ۲ همکلاسی شما شدم؟ اونروز تو حیاط آزمایشگاه بودیم  روز سردی بود ، بعد از کلاس . من دنبال کسی بودم تا خونه باهاش همراه باشم . یه پالتوی نخودی رنگ پوشیده بودی .از تو و سمانه پرسیدم  مسیرتون کجاست ؟ فهمیدم تا میدون تجریش هم مسیریم! تو راه کلی دوست شدیم !

یادت میاد اون شب برفی رو ؟ کلی دیرمون شده بود ولی از آش خوردن زیر برف نمی شد گذشت !

وای! سینما رفتن ها ! سربازهای جمعه ...ازدواج به سبک ایرانی ....چی چی بود ساعت ۸...آهان ...رستگاری ساعت ۸ و ...

یادت میاد سر کلاس فیزیک دیر رفتیم ٬ استاد رامون نداد ٬رفتیم بازارچه خیریه کلی آشغال خریدیم؟؟!!

اگه....بخوام بنویسم ٬ خیلی ...ولی امروز چهره معصومت قلبمو به درد آورد ...

می گذاشتی این ۴ سال با همین خاطره های شیرین تموم می شد چرا تلخی چاشنی اش کردی ؟؟

دیروز با sms ات مریض شدم ... انتظار نداشتم بجای صدای همیشه گرمت و الو گفتن خوشگلت٬ اونجوری سرد و بی روح باهام صحبت کنی .بد عادتمون کرده بودی !امروز وقتی رو تختواب بارنگ زرد و سر و صورت زخمی دیدمت همه اون خاطرات اومد جلوی چشمم.

اون تصادف لعنتی و از دست دادن مامان خیلی وحشتناکه ٬ چیزی جز صبر نمی تونم برات آرزو کنم.

 دوست عزیزم زندگی بیرحمه٬ ولی نباید در مقابل این بیرحمی به زانو دراومد . عزیزم ٬ گریه بکن ٬ گریه سبکت می کنه و بعد به خدای بزرگ که نمیدونم چه حکمتی داره ٬ توکل کن.

به خدا توکل و اعتماد کن.

کاش این پست و بخونی. دوست دارم بدونی که خیلی دوست دارم و دوست دارم هرچه زودتر لبخندو رو لب های قشنگت ببینم .

دوستت زهرا