-:بیا بغلم...بسه دیگه...بسه
--: (بغضی به زحمت بلعیده می شه)
-:خواهش می کنم...بسه...گریه بسه...
--:آخه...(اشک امون نمی ده...پیشونیم تیر می کشه...)
-:ببین با خودت چی کار می کنی! باز سر دردات شروع میشه ها! بسه...به خاطر من...
--: دلم پر غصه است...پر درد ...پر گریه...پر بغض هایی که با فرو بردنشون احساس می کنم رگ های سرم دونه دونه از هم باز می شن...خونریزی!!
بذار آروم بگیرم...خسته ام ...می فهمی ...خسته...خسته از این روزگار ظالم...روزهای تلخی که با دروغ گویی به خودت سعی در شیرین کردنش داری...شیرینی که آخرش دلت رو می زنه...و همه رو بالا می یاری...
شروع کردم به چرایی!! متنفرم از این کار ..ولی مثل احمق ها باز این کار رو کردم
خدایا چرا...چرا یه گره... فقط یه گره از دل گرفتم باز نمی کنی...من که این همه دوست دارم...منت سرت نمی زارم ولی خوب ما هم واسه خودمون کاره ای هستیم..می دونی که منظورم چیه...
این شانس لعنتی ...گند...
دیگه آروم شدم...
حالا آرومم ...فقط کم کم سر درد داره شروع می شه...ولی مهم اینکه من آرومم و سبک...
دیگه چرایی در کار نیست...
خدای مهربونم...خدای گلم!...می دونی که من خیلی وقتها خل می شم...می دونی که...به دل نگیری ها!..ما که کاره ای نیستیم...یه بنده خل...می دونی که...خودم می دونم همه کارهات حکمت دارن...خودت گفتی ازم بخواین..من هم که چیزی نگفتم...فقط ازت خواستم...چند تا گره کوچولو باز کن...اصلا سخت نیست...با دندون هم باز می شه!...باشه؟



)من هم پرسیدم چه ساعتی ؟؟ چند روز؟؟ ساعت ۸ !! ۴ روز!! دم عیدی کلی کار دارم!!
گفت: همین الان پا می شی می ری! آخه..آخه نداره!زود باش!



خیلی خیلی خوشحال شدم! آخه الان با تموم شدن دانشگاه فکر می کنم کمی تنوع می خوام! البته...خیلی هم سخت نگذشته که حالا استراحت کنم! خلاصه کلی 

