پارسال همیچین شبی تا دیروقت بیدار بودم٬ چون فرداش سمینار داشتم٬ سمینار تو رشته ما تقریبا همون دفاع ست٬ واسه همین سخت می گیرنش!
روز خوبی بود٬ آیدین هم اومد٬ دلگرمم کرد٬ همه دوستهام هم اومده بودن٬ با آرامش ارائه دادم...هروقت چشمم به آیدین می افتاد با رضایت سرشو تکون می داد ..ولی من خبر نداشتم که داره شیطونی می کنه ...دوستهام و تحریک می کرده که وقتی ارائه زهرا تموم شد موج مکزیکی بریم و سوت بزنیم!! واقعا که!!همسر ما رو؟! یه کادوی خوشگل هم برام گرفته بود...باورم نمی شد یه گردنبند با سنگ آمی تیس!! کلی هم دوستام برام کتاب و گل آورده بودن!! موقع ارائه هم مامان آیدین زنگ زده بوده که خبربگیره چی شد؟؟!! آیدین گوشی رو گرفته بوده تا صدای من و بشنوه ...کلی از ذوقش گریه کرده بوده!!( تو رو خدا نخندین و نگین چقده لوس!! خوب دیگه من و خیلی دوست داره!!) بعدش هم زنگیدیم به مهدی شوهر ملیکا با هم رفتیم ناهار بیرون!! مهدی هم یه دسته گل خیلی خوشگل واسم آورد!!
امروز هم سمینار یکی از دوستام بود٬ازم خواسته بود حتما برم و من هم رفتم!!
پشت چراغ قرمز یه پسری گیر داد که گل بخرم !!یه دسته غنچه گل رز!! با وجود اینکه می دونستم تا عصر قرار نیست برم خونه و اون گل ها قراره تو ماشین پژمرده بشن ٬نمی دونم چرا خریدمشون!!شاید روزی اون پسر رو امروز خدا داده بود به من بدم بهش!!
با مطهره رفتیم شهر کتاب٬خیلی دوست دارمش!! مخصوصا آیدین کلی بن کتاب شهر کتاب بهم داده...من هم دیگه راحت!!!چند تا کتاب خریدیم و رفتیم دانشکده...دوست من هم خوب سمینارشو ارائه داد و از شانس خوبش استادها باهم لج کرده بودن و سوال سختی ازش نپرسیدن...
چیزی که برام جالبه اینکه دو تا استاد با هم جلوی دانشجو جماعت بگو مگو کردن و یکیشون اون یکی رو تو خطاب می کرد...حالا انتظار دارن همون دانشجو با اونها خوب صحبت کنن...شما که به خودتون احترام نمی زارین از بقیه ...
همون استاد...با غیظ گفت( با افاده بخونین) :لطفا زودتر سمینارتون رو ارائه بدین ...چون من تا ساعت ۳ و نیم بیشتر نیستم٬ یکی از پسر ها هم گفت(همونطور که نوشتم بخونین):استادهنوز ساعت یک ربع به ۳ ست!!باش اونوقت برو!
امروز هوا خیلی گرم بود!(ربطی نداشت٬می دونم)
|